مهر تو را به عالم امكان نمي دهم

اين گنج پر بهاست من ارزان نمي دهم

گر انتخاب جنت و كويت به من دهند

كوي تو را به جنت و رضوان نمي دهم

نام تو را به نزد اجانب نمي برم

چون اسم اعظم است به ديوان نمي دهم

جان مي دهم بشوق وصال تو يا حسين

تا بر سرم قدم ننهي جان نمي دهم

اي خاك كربلاي تو مهر نماز من

آن مهر را به ملك سليمان نمي دهم

مارا غلامي تو بود تاج افتخار

اين تاج را به افسر شاهان نمي دهم

دل جايگاه عشق تو باشد نه غير تو

اين خانه خداست به شيطان نمي دهم

گرجرعه اي زآب فراتت شود نصيب

آن جرعه را به چشمه حيوان نمي دهم

تا سر نهاده ام چو مؤيد بدرگهت

تن زير بار منت دونان نمي دهم

..................................................................

امیری حسینٌ و نِعم الامیر

تا خانه ی تو قبله ی راز است حسين

مارا به درت روی نياز است حسين

گردد در كعبه باز ، سالی يكبار

وين خانه درش هميشه باز است حسين

سید رضا موید


امیری حسینٌ و نعم الامیر

در هر دو جهان حسین جانانه ی ماست

آنکو نه حسین است بیگانه ی ماست

گر هر شبه دارم عزایش چه عجب !

چون بزم عزای او شفاخانه ی ماست

امیری حسینٌ و نعم الامیر

تا خون شهید کربلا می جوشد

با یاد محرم دل ما می جوشد

داغ او ، همیشه عالم سوز است

تا هست خدا ، خون خدا می جوشد

سید رضا موید

اَمیری حسینٌ وَ نِعمَ الامیر

اي حسيني كه جهان در محنت خون گريد
آسمان بر تو و قبر و وطنت خون گريد

گلشن عشق بود كرببلايت اما
عوض خنده گل اين چمنت خون گريد

سید رضا موید


الآنِ اِنکَسَرَ ظَهری وَ قَلَت حیلَتی

ای داغ ابوالفضل شکسته پشتت

بُبرید عدو بهر نگین انگشتت

زآن پیش که شمر بگیرد زتنت

ای خون خدا مرگ برادر کُشتت

اَمیری حسینٌ وَ نِعمَ الامیر

با مهر حسین لطف حق می جویَم

وَز اشک غمش بار گنه می شویم

مدحش ز بیان مصطفی می گویم

فرمود : حسین از من و من از اویم

سید رضا موید

 

شعر مدح حضرت زینب کبری (س) _

یا زینب کبری (س)

ماجرای کربلا شرح بلای زینب است

عصر عاشورا شروع کربلای زینب است

شرح صدرش در نمی آید به فهم اهل دل

صبر زینب آیت صبر خدای زینب است

شعر مدح امام رضا (ع) _

یا امام رضا (ع)

محبوب رضاست هر که دل ریش تر است

از کعبه صفای این حرم بیشتر است

اینجاست طبیبی که ندارد نوبت

هر دل که شکسته تر بود پیشتر است

 

شعر مرثیه حضرت علی اکبر (ع) _

حیدر کربلا علی (ع)

سلام ما به حسین و به پاره ی جگرش !

که پاره شد جگرش ، از شهادت پسرش

به خلق و خو علی آیینه ی پیمبر بود

صدف علیّ و به فضل و ادب ، علی گُهرش

 



شعر مرثیه حضرت ابوالفضل العباس (ع

یا عباس (ع)

بس که سوز تشنگی درکودکان افتاده است
اصغر شیرین زبانم از زبان افتاده است

کودک بی شیر را گهواره جنباندن چه سود
او نخوابد کز عطش آتش به جان افتاده است

شعر مدح امام رضا (ع) _

یا رضا (ع)

آخر به کجا روی کند ای همه رحمت
گر در بر تو شخص گرفتار نیاید

دیدم همه جا بر در و دیوار حریمت
جایی ننوشته است گنهکار نیاید

شعر مرثیه امام جعفر صادق (ع) _

یا صادق (ع)

داغ صادق شرر سینه ام افروخته کرد

جگرى سوخته یاد از جگر سوخته کرد

جگرى سوخته کز داغ بر افروخته بود

باز هم از اثر زهر جفا سوخته بود

سید رضا موید

شعر مرثیه حضرت امیرالمومنین علی (ع)

یاعلی مرتضی (ع)

دردا که امام بتشکن را کشتند

در حال نماز بوالحسن را کشتند

می گفت علی کنار قبر زهرا

روزی که تو را زدند من را کشتند

سید رضا موید

***

یارب ز کرم حال دعا بخش مرا

وز حال دعا جرم خطابخش مرا

تا امشب اگر مرا نیامرزیدی

امشب به علی مرتضی بخش مرا

]

شعر مدح امام حسین (ع) _ سید رضا موید

عزیز الزهرا (ع)

خوشا جانی که جانانش حسین است

خوشا دردی که درمانش حسین است

بود فرمانروای کشور دل

خوشا ملکی که سلطانش حسین است

عالم همه قطره اند درياست حسين

مردم همه بنده اند ومولاست حسين

ترسم كه شفاعت كند از قاتل خويش

ازبس که کرم دارد وآقاست حسین

شعر مرثیه حضرت زهرا (ع) _

زهرا و دیگر هیچ ...

اي مادر حسين و حسن! ديده باز کن

حال علي بين و سپس خواب ناز کن!

در کار من ز مرگ تو افتاده مشکلي

لطفي کن و ز کار علي، عقده باز کن!



شعر مدح حضرت زهرا (س) _

یا بنت محمد ...

....

سرمايه ي محبت زهراست دين من

من دين خويش را به دو دنيا نمي دهم

گر مهر و ماه را به دو دستم نهد قضا

يك ذره از محبّت زهرا نمي دهم

....

 

شعر مرثیه حضرت رقیه خاتون (س) _

یا ابتا ...

کاروان رفت و من سوخته دل جا ماندم

آه کز ناقه بیـــــــفتادم و تنها ماندم

همرهان بی خبر از من بگذشتند و دریغ

من و حشت زده در ظلمت صحرا ماندم

 مدح امام حسین (ع) _ سید رضا موید

مهر تو را به عالم امکان نمی دهم

این گنج پر بهاست من ارزان نمی دهم

گر انتخاب جنت و کویت به من دهند

کوی تو را به جنت و رضوان نمی دهم

نام تو را به نزد اجانب نمی برم

چون اسم اعظم است به دیوان نمی دهم

جان می دهم بشوق وصال تو یا حسین

تا بر سرم قدم ننهی جان نمی دهم

ای خاک کربلای تو مهر نماز من

آن مهر را به ملک سلیمان نمی دهم

مارا غلامی تو بود تاج افتخار

این تاج را به افسر شاهان نمی دهم

دل جایگاه عشق تو باشد نه غیر تو

این خانه خداست به شیطان نمی دهم

گرجرعه ای زآب فراتت شود نصیب

آن جرعه را به چشمه حیوان نمی دهم

تا سر نهاده ام چو مؤید بدرگهت

تن زیر بار منت دونان نمی دهم

اشعار شهادت امام موسی کاظم (ع) _ سید رضا مو’ید

ناله ای سوخته از سینۀ سوزان آید

وین نوائیست که از گوشۀ زندان آید

آن چه زندان که سیه چال بود از دهشت

شب و روزش به نظر تیره و یکسان آید

 

اشعار شهادت امام موسی کاظم (ع) _ سید رضا مو’ید

من که بی تقصیر در زندان گرفتارم خدایا

از چه دشمن می دهد این قدر آزارم خدایا

من که از زندان زمین گیرم نباشد

حاجتی دیگر به زنجیر گرانبارم خدایا

..............................................................................

جابر ز حبیب خود جوابی نشنید
این نکته ز عاشقان به جابر ببرید
فرض است سلام را جوابی اما
از جسم بدون سر سخن نتوان دید!
شب اربعین 1390

مطهره عباسیان

بعد از چهل روز...

از کوفه تا شمشیر عزراییل هایش

از کربلا تا شام با تفصیل هایش...

بعد از چهل روز از مسیر تلخ دیروز

امروز آمد دیدن فامیل هایش

خود را به روی قبرهای خاکی انداخت

بانوی مکه با همان تجلیل هایش

حال عجیبی داشت وقتی بازمی گشت

بغض غریبی داشت در ترتیل هایش

با او چهل روز و چهل شب همسفر بود

کابوس هایی تلخ با تأویل هایش

آخر پذیرفت آن چه را باور نمی کرد

دل کند اینجا زینب از هابیل هایش...

زن مانده بود و یک بیابان بی پناهی

زن مانده بود و داغ اسماعیل هایش

 

محمد جاوید

با ضربت جهل چون دوتا شد خورشید
از دوری سر، تن شقایق لرزید
چل روز گذشت و سر به تن کرد سلام
از لذت این حادثه خندید شهید

 

محمدعلی مجاهدی (پروانه)

آنچه از من خواستی با کاروان آورده‏ام

یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده‏ام

از در و دیوار عالم فتنه می‏بارید و من

بی‏پناهان را بدین دارالامان آورده‏ام

اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست

کاروان را تا بدین‏جا با فغان آورده‏ام

تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم

یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده‏ام

قصه ویرانه شام ار نپرسی خوش‏تر است

چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده‏ام

دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود

از برایت دامنی اشک روان آورده‏ام

تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم

یک نیستان ناله و آه و فغان آورده‏ام

تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو

در کف خود از برایت نقد جان آورده‏ام

تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد

گوشه‏ای از درد دل را بر زبان آورده‏ام

 

مجید لشکری

یک اربعین، به نیــزه ســر یـار دیده ام

یک اربعین، چو شمع به پایش چکیده ام

یک اربعین، به ضربه ی شلّاق ساربان

بر روی خــارهای مغــیلان دویده ام

یک اربعین، تمام تنم درد می کند

با ضـرب تـازیانه ز جـایم پریده ام

یک اربعین، رقیّه ی تو مُرد از غمت

اکنون بدون او به کنارت رسیـده ام

یک اربعین، به شام و به کوفه حماسه ها

با خطــبه های حیــدری ام آفـریده ام

یک اربعین، ز چوبه ی محمل سرم شکست

همچـون پـدر ببیـن تـو جبین دریــده ام

یک اربعین، کنار عدو، وای! وای! وای!

بس جورِ طعنه های فراوان کشیده ام

یک اربعین، به ضربه سیلی ببین حسین

رویم کبود گشته و قامــت خمیــده ام

 

آیت الله صافی گلپایگانی

اربعین است و دل از سوگ شهیدان خون است / هر که را می‌نگرم غمزده و محزون است

زینب از شام بلا آمده یا آنکه رباب / کز غم اصغر بی‌شیر، دلش پرخون است

یا که لیلی به سر قبر پسر آمده است / کاشکش از دیده روان همچو شط جیحون است

مادر قاسم ناکام که می‌نالد زار / بهر آن طلعت زیبا و قد موزون است

در ره کوفه و در شام و سرا ظلم یزید / کس نپرسید ز سجّاد که حالت چون است

دختر شیر خدا ناطقة آل رسول / کز نهیب سخنش کفر و ستم موهون است

کرد ایراد چنان خطبه و ثابت بنمود / که یزید شقی از دین خدا بیرون است

زنده دین مانده ز تصمیم و ز ایثار حسین / حق و حرّیت و اسلام به او مدیون است

 

 

سید مهدی نژادهاشمی

سرد و سنگین ابرها را سوگوار آورده اند ...

شرحه شرحه ماجرایی ناگوار آورده اند

بازهم یک زخم کهنه ماجرای خیر و شر

افتضاحی فاش را مردم به بار آورده اند

خاک و خاکستر نشانده بر دل تقویم ها...

سینه هایی نصف جان را داغ دار آورده اند

درد در جانها نمی گنجد، قیامت می کند

خون و آتش را به صحن نیزه زار آورده اند

تیغ بر خورشید و بر انوار مشرق می زنند

کورهایی سنگ دل ، شبهای تار آورده اند

در سپاه کفر قرآن را به خون آلوده اند

لکه ی ننگ بزرگی یادگار آورده اند

نینوا در نینوا گویی جهنم پیش و روست

ذوالجناح غرق خون را بی سوار آورده اند

اشک می بارد پیاپی چشم عالم ناگزیر ...

روی نیزه هاتفی را سر به دار آورده اند

بغض و خون در سینه های پاره پاره یخ زده ...

چهره های کوفیان را شرمسار آورده اند

رنگ و رویی زرد بر ماه محرم مانده است

چشم ها را داغ دارو زار زار آورده اند

ازگلو ی دشت و صحرا آب خوش پایین نرفت

ناله های اَل عطش از جویبار آورده اند

دل تهی کرد ه تمام آسمان هاو زمین

سر به روی نیزه و نی آشکار آورده اند

محتشم ها را به میدان می کشد این سوگ و غم

کس نمی فهمد چه ها بر روزگار آورده اند

کوچ باید کرد از این مردم نفرین شده

دسته دسته سارها را خاکسار آورده اند

گردو خاک تیره ی دل را نمی شوید زمان ...

ماه خون آلود را جای بهار آورده اند

م- شوریده 5/11/1389 مصادف با اربعین حسینی

 

نغمه مستشار نظامی

صد و چهارده سوره را آیه آیه

بخوان صوت و لحنت غریب و حزین است

بخوان بر سر نیزه بر دوش طوفان

که تفسیر چشم تو عین الیقین است

صد و چهارده سوره منزل به منزل

بخوان بر مزار شهیدان بی سر

بخوان ساقی سبز مستان بی دست

بخوان ای خُم سرخ جوشان بی سر

صد و چهارده سوره را جرعه جرعه

بنوشان به لب تشنگان ابن کوثر

بخوان آیه هَل اتی، ابن مولا

حدیث کسا را بخوان ابن کوثر

صد و چهارده سوره را ختم کن تا

رقیه سرت را به دامان بگیرد

بخوان تا که زینب درین کُنج غربت

برای سرت ختم قرآن بگیرد

بخوان تا بخوانم،بخوان تا بگریم

بخوان تا بسوزم،بخوان تا بمیرم

فدای سرت جمله سرهای عالم

بخوان تا غزل-نوحه از سر بگیرم

دیماه ١٣٨٩

 

یوسف رحیمی

با زخم دل و زخم جبینی دیگر

با ناله و آه آتشینی دیگر

از ماتم خواهر تو باید جان داد

از راه رسیده اربعینی دیگر

 

یوسف رحیمی

آن خیمه‌ی بی عمود را برپا کرد

یادی ز لب سوخته‌ی سقا کرد

در علقمه رفته ست سکینه از هوش

انگار ضریح ماه را پیدا کرد

 

یوسف رحیمی

با ناله و شور و شین بر می گردد

با مویه‌ی زینبین بر می گردد

انگار پس از چهل غروب خونبار

امروز سر حسین بر می گردد

 

یوسف رحیمی

دارد به دل صلابت کوه شکیب را

از لحظه ای که بوسه زده زخم سیب را

با اقتدار فاطمی خود رقم زده

در کربلا حماسه‌ی أمن یجیب را

با کاروان نیزه چهل منزل آمده

این راه پر فراز بدون نشیب را

کوبید صبح قافله بر طبل روزگار

رسوایی اهالی شام فریب را

با خطبه های ناله و اشکش غروب ها

تفسیر کرد غربت شیب الخضیب را

شد لاله پوش معجرش از حسرت فراق

تا دید روی نیزه نگاه طبیب را

جانش رسید بر لبش از دست خیزران

طاقت نداشت طعنه‌ی تلخ رقیب را

می ریخت عطر سیب نفس های خسته اش

در جان باغ وعده‌ی صبحی قریب را

 

 

محمد رضا سنگری

جوشش خون شهید خاشاک ستم را به بازی گرفته و طوفان اعتراضی که با تندر فریاد زینب و خروش پرشور زین‌العابدین (ع) آغاز شده،‌ارکان جنایت و قساوت را به لرزه افکنده است. چهل روز است آسمان در سوگ قربانیان کربلا خون می‌گرید. چهل روز است هستی داغدار حسین است؛ بکی علیه الارض و السماء بکی علیه الجن‌فی‌الظلماء.

چهل روز است هر سبزه می‌روید، هر گل می‌شکفد، ‌هر چشمه می‌جوشد و حتی خورشید در طلوع و غروب سوگوار مظلوم قربانگاه عشق است. چهل روز است که انقلاب از زیر خاکستر قلب‌ها شراره می‌زند.

آنان که رنج بزرگ پیمان‌شکنی بر جانشان پنجه می‌کشد و همه آنان که شاهد مظلومیت کاروان تازیانه و اشک و اندوه بودند، و همه آنان که وقتی به کربلا رسیدند که تنها غبار صحنه جنگ و بوی خون تازه و دود خیمه‌های نیم‌سوخته دیدند اینک برآشفته‌اند، بر خویش شوریده‌اند، شلاق اعتراض بر قلب خویش می‌کوبند و اسب جهاد زین می‌کنند.

چهل روز است که یزید جز رسوایی ندیده و جز پتک استخوان‌کوب فریاد نشنیده. چهل روز است استبداد بر خود می‌پیچد و حق در سیمای کودکانی داغدار و دیدگانی اشکبار و زنانی سوگوار رخ نموده است.

اینک هنگامه بلوغ ایثار است. هنگامه برداشتن بذری است که در تفتیده‌ترین روز در صحرای طف در خاک حاصلخیز قتلگاه‌ افشانده شد.

نهال نورس اصغر به ثمر نشسته است. درخت تناور قامت عباس میوه‌های معطر و ناب صدق و صفا و وفا به رهگذران و رهروان می‌بخشد.

اربعین است. کاروان به مقصد رسیده است. تیر عشق کارگر افتاده و قلب سیاهی چاک خورده است. آفتاب از پس ابر شایعه و تهمت و دروغ و فریب سر برآورده و پشت پلک‌های بسته را می‌کوبد و دروازه دیدگان را به گشودن می‌خواند.

اربعین است. هنگامه کمال خون‌، باروری عشق و ایثار، فصل درویدن، چیدن و دوباره روییدن. هنگامه میثاق است و دوباره پیمان بستن و کدامین دست محبت‌خیز است تا دستی را که چهل روز از گودال به امید فشردن دستی همراه برآمده بفشارد؟ کدامین سر سودای همراهی این سر بریده دارد و کدامین همت ذوالجناح بی‌سوار را زین خواهد کرد و در کربلایی که امروز به وسعت جهان دامن گسترده،‌ حسین را یاوری و همراهی خواهد نمود؟

***

آن روز که خونین‌ترین حماسه تاریخ در سرزمین طوفانی طف رقم زده شد و خلوص و ایثار و عرفان در زیباترین تجلی رخ نمود، ذهن حقیر و باور بسته حق ستیزان این بود که همه چیز تمام شده و حاصل تلاش رسول‌الله، رنج‌های امیرالمؤمنین، حلم حسن و پاکبازی صحابه و انصار پاک پیامبر به زاویه نسیان و فراموشی سپرده خواهد شد.

کوفه و دمشق پایگاه جشن و سرور جلادان و صحنه عربده مستانه خونخواران شد. هزاران نوازنده، پایکوبان و شادی‌کنان در مدخل ورودی شهر دمشق با لباس گرانقیمت و زنان با تمامی زیورآلاتشان به تماشا ایستاده بودند.

همه را اندیشه این است که با فرونشستن غبار میدان کربلا، قیام و جهاد و حماسه مرده است و با بلعیدن گودال‌ خون حسین (ع)،‌همه سرها فرو شکسته است. اما خروش رعدگونه زینب (ع)، تندر خشم سجاد (ع) و ترنم و نجوای حسین بر نیزه،‌همه چیز را منقلب کرد. نطفه قیام و اعتراض بسته شد. شهر یکپارچه ضجه و ناله و اشک شده بود و باران کلام زینب جان‌ها را می‌شست. نقاب‌ها برمی‌افکند و دشمن را در رسواترین و خوارترین شکل ممکن در منظر نگاه مردم می‌نشاند.

از آن روز تا کنون شیعه این وارث بلافصل کربلا، این عاشق همیشه حسین (ع) دمی از تکاپو نیاسود. آخرین فریاد حنجر خونین حسین را لبیک گفت. رنج و شکنجه و تبعید و زندان و شهادت دید. تازیانه و توهین و تمسخر، خفقان و تنگنا و اسارت، گرسنگی و تشنگی و آوارگی در کنار خود احساس کرد و با این همه نستوه و استوار، پرشکوه چون کوه، جاری چون دریا، یکرنگ و رفیع چون آسمان،‌ در مقابل حوادث و مصائب پایمردی کرد. شیعه با سلاح اشک، این بهترین و زیباترین سلاح مظلومیت به رسوایی دشمن پرداخت.

روضه و مرثیه‌خوانی، عزاداری و سوگواری حافظ حریم اسلام بوده است. اینها قلب‌ها را به کربلا گره می‌زند. گریه و اشک، سینه‌ها را مستعد دریافت هر پیام و کلام می‌سازد.

اشک صادقانه‌ترین و صامت‌ترین و در عین حال گویاترین زبان درون انسان است. اشک ترجمان اندوه عقب افتادن چهارده قرنه ما از قافله حسین است و چه چیز جانسوزتر از آن که حسین‌مان بخواند، یار بطلبد و خیامش غارت گردد و ما برای همراهی و یاوری نباشیم؟

 

علی محمد مو’دب

به خون غلتید جانی تشنه تا جانان ما باشد
که داغش تا قیامت آتشی در جان ما باشد

سری گردن کشید از مرگ، قدر نیزه‌ای روزی
که نامش آفتاب جان سرگردان ما باشد

لبش بر نیزه قرآن خواند تا ثقلین جمع آیند
لبش بر نیزه قرآن خواند تا قرآن ما باشد

چراغ چشم‌هایش زیر نعل اسب‌ها می سوخت
که مصباح الهدای دیده حیران ما باشد

لب و دندان او را چوب زد دست ستم روزی
که طعم خیزران همواره با دندان ما باشد

کنون ننگ است ما را تا به محشر، مرگ در بستر
حسین آمد به سوی کوفه تا مهمان ما باشد

 

علی محمد مو’دب

دگر چه باغ و درختی بهار اگر برود
چه بهره از دل دیوانه یار اگر برود

حجاز بر قد سرو که تکیه خواهد کرد
به سوی دشت طف آن کوهسار اگر برود

مگر به معجزه زمزم نخشکد از گریه
مراد اینهمه چشم انتظار اگر برود

چگونه ماه به گرد زمین طواف کند
دلیل گردش لیل و نهار اگر برود

بعید نیست شغالان به شهر پای نهند
امیر و شیر عرب زین حصار اگر برود

به زیر تیغ ستم‌کار کاهلان زار است
حسین یکه به آن کارزار اگر برود

ز غم دو چشم پیمبر به خون شود غرقه
به پای طفلی از این زمره خار اگر برود

شب جماعت کوفی سحر نخواهد شد
سرش به نیزه سوی شام تار اگر برود

پس از حسین به خون شیعه مشق خواهد کرد
به ظلم سر نسپارد به دار اگر برود

 

علی محمد مو’دب

سبو افتاد، او افتاد، ما ماندیم، واماندیم
روان شد خون او بر ریگ صحرا، رفت، جا ماندیم

فرو رفتیم تا گردن به سودای سرابی دور
به بوی گندم ری، در تنور کربلا ماندیم

رها بر نیزه‌ی تن‌هایمان، بیهوده پوسیدیم
به مرگی این چنین از کاروان نیزه‌ها ماندیم

سبو او بود، سقا بود، دستی شعله‌ور بر موج
گلی ناپخته و بی‌دست و پا ما‌،‌ زیر پا ماندیم

گلویش را بریدند و بیابان محشر از ما بود
که چون خاری سِمج در دیدگان مرتضی ماندیم

همیشه عصر عاشوراست‌، ‌او پر بسته‌، ‌ما هستیم
دریغا دیده‌ای روشن که وا بیند کجا ماندیم

 

صفا تویسرکانی

چون قافله ی عشق رسیدند زراه

برتربت شاه دین بصد ناله و آه

زینب بسر قبر برادر می گفت

لاحول ولا قوه الا باالله

 

یاسر مسافر

یک اربعین گذشته و زینب رسیده است
بالای تربتی که خودش آرمیده است


یا ایها الغریب سلام ای برادرم
ای یوسفی که گرگ پیرهنت را دریده است

از شام کینه رسیده مسافرت
پس حق بده که چنین داغدیده است

احساس میکنم که مادرم اینجا نشسته است
در کربلا نسیم مدینه وزیده است

بر نیزه بودی و به سرم بود سایه ات
با این حساب کسی زینبت را ندیده است

این گل بنفشه های تن و چهره ی کبود
دارد گواه ، زینبتان داغدیده است

توطعم نیزه و شمشیر ها و خواهرت
طعم فراق و غربت و غم را چشیده است

آبی به کف گرفته و رو سوی علقمه
با آه می رود سکینه و خجلت کشیده است

این دختر شماست که خواستند کنیزیش ....
لکنت گرفته است و صدایش بریده است

نیزه نشین شد حضرت سقا و اهلبت
زخم زبان زهر کس و ناکس شنیده است

گفتی رقیه ..... گفت نمی آیم عمه جان !
در شام ماند و شهر جدید آفریده است

 

حشمت سید موسوی

چل روز شد که چشمم تطهیر گشت با غم
با واژه‌های خونین می‌خواندم محرم

بر سینه می‌زند غم در دسته‌های ماتم
می‌آورد اگرچه دستان خسته‌ام کم

مرثیه غریبی است بر نیزه ذکر قرآن
بر گونه‌های شعرم باران نشسته کم کم

وقتی رقیه گم شد، در آسمان وحشت
بر زخم‌های بالش، دستی نبود مرهم

پر می‌زند کبوتر، بر دست‌های بابا
در جستجوی باران، خون شد گلویش از غم

طوفان نشست اما، او مانده بود تنها
زینب، هماره بشکوه، اسطوره مجسم

در آن غروب دلگیر، با هر نگاه سرخش
آتش گرفت عالم، در سوگ ماند آدم

 

مریم حقیقت

غمناله واشک وآستینی که گذشت
اهل حرم وشب غمینی که گذشت
گیسوی سه ساله..،دامنی سوخته و...
چه تلخ گذشت اربعینی که گذشت

 

وحید مصلحی

بعد یک اربعین رسید از راه
غم به قلبی صبور می آید
قتلگه را دوباره می بیند
آنکه از راه دور می آید

یادش آمد غروب رفتن را
لبش از فرط تشنگی می سوخت
او نگاه پرِاز غم ِ خود را
بر تن پاره پاره ای می دوخت

یادش آمد که دست و پا میزد
پیش چشمان زینب آن تشنه
یادش آمد که خون او میریخت
از قفا روی تیزی ِ دشنه

یادش آمد تن ِ پر از چاکش
جای مرهم که سنگ باران شد
استخوان های سینه میگویند:
حال نوبت به نیزه داران شد

پیش آن بی رمق کمانداران
هر چه در چنته بود آوردند
زخم سر نیزه را نشان کردند
شرط بندان همیشه نامردند

یاد آن ناله های تشنگی و
لخته خونی که از جبین میریخت
آب را پیش چشم او قاتل
خنده میکرد بر زمین میریخت

بر زمین خفته بی رمق دیگر
او که از نسل ِ آسمانها بود
یک نفر خود و جامه می کند و
سر انگشترش چه دعوا بود

پیش چشمان مرد با غیرت
حمله سمت ِ خیام جایز نیست
یک نفر نیست تا بگوید رقص
پیش چشم ِ امام جایز نیست

در کنار مزار خورشیدش
زینب از سمت شام می آمد
او که حالا شبیه مادر بود
اشک ِچشمش مدام می آمد

خاطراتی که مانده در ذهنش
از سفر با حرامیانی پست
پیش او شکوه میکند زینب
در کنار مزار او بنشست ...

ای برادر ببین که آمده ام
من چهل روز بعد پر زدنت
یاد دارم خرابه آمدی و
من فدای به ما تو سر زدنت

دخترت گریه می نمود از درد
دختر ِ شام پاره نان میداد
هم عروسک کشید از دستش
گوشواره خودش نشان میداد

پیرهن پاره خوب میداند
که نگاه پلید یعنی چه..!!
خیزران خورده خوب می فهمد
ضربه های یزید یعنی چه ..!!

نشود تا ز خاطرم ببرم
سطح ِ خون, رویِِ ِ خیزران را من
یا که از کوچه های شهر شام
بارش ِ سنگ ِ بی امان را من

بعد تو من تمام طفلان را
زیر بال و پر خودم بردم
زیر باران تازیان عدو
از همه بیشتر کتک خوردم

نیمه شبها نوای لالایی
بر لبان رباب می بینم
اصغرم با برادرم محسن
هر شبم را به خواب می بینم

ارغوانی ترین به قافله ام
میروم سمت شهر پیغمبر
می برم من برایشان خبر از
بوسه ی تیغ و گریه ی حنجر

 

زهرا آراسته نیا

«اربعین»

اتل متل، رسیدن

اون صورتای کبود،

آخ! بمیرم، پس چرا

رقیه توشون نبود؟

چند شب پیش که بابا

مهمون دامنش شد

گمون کنم همون شب

وقت پریدنش شد...

زخم پاهای دختر ،

خوب نمی شه محاله

مگه چقدر جون داره

یه دختر سه ساله؟

درد کمر امونو

از دخترک می برید

یهو از حال می رفتو

دوباره زود می پرید

می خواس بابا نفهمه

حالش خیلی خرابه

میگفت: ببخشید بابا

خسته م چشام میخوابه!

گمون کنم وقتی که

بابا چشاش و دیدش

دیگه تحمل نداشت

برای خود خریدش

چه لحظه هایی داشتن

دخترک و بابا جون

با هم دیگه پریدن

خوش به حال دوتاشون...

حالا تو دشت بلا

هر گوشه ای تعزیه ست

هر گوشه ای یه نفسِ

راضیهً مرضیه ست

این گوشه مادری که

میگه فدات شم پسر

همین جا جون سپردی

عزیز دل، گل پسر!

اون گوشه تازه عروس

مجنون دامادشه

همینجا یارش پرید

آره! درست یادشه

یه خورده اون طرف تر

زنی به سر می زنه

خدا! بمیره یزید

این گل ناز منه؟

دختری گریه میکرد

سر قبر برادر

داداش جونم بلند شو

برات بمیره خواهر

یه بچّه ی کوچولو

اشکاش امون نمیده

بابایی ام پس چرا

قهره، جواب نمیده؟

دیگه نمیگم از اون

خواهر و اون برادر

همونهایی که بودن

یار دل پیامبر

من نمیگم از غم و

صورت نیلی گل

ازون همه زخمی که

می گفت برای بلبل

انگار همون صحنه ها

اینجا پیش چشممه

درسته من نبودم

ولی همش پیشمه

انگار همون صحنه رو

تو فکّه من میبینم

دارم به جای فکّه

تو کربلا می شینم

تو فکّه هم جوونا

تا خدا پرکشیدن

تو لحظه ی جون دادن

فاطمه رو میدیدن

تو فکّه هم هر طرف

تعزیه بر پا میشه

فقط یه دشت خاکه

ولی دلت وا میشه!

عجب حسّ عجیبی!

آدم رو می کشونه

تو عصر آهن و پول

رو خاکا می نشونه....

 

 

محمدعلی مجاهدی (پروانه)

آنچه از من خواستی با کاروان آورده‏ام

یک گلستان گل به رسم ارمغان آورده‏ام

از در و دیوار عالم فتنه می‏بارید و من

بی‏پناهان را بدین دارالامان آورده‏ام

اندرین ره از جرس هم بانگ یاری برنخاست

کاروان را تا بدین‏جا با فغان آورده‏ام

تا نگویی زین سفر با دست خالی آمدم

یک جهان درد و غم و سوز نهان آورده‏ام

قصه ویرانه شام ار نپرسی خوش‏تر است

چون از آن گلزار، پیغام خزان آورده‏ام

دیده بودم تشنگی از دل قرارت برده بود

از برایت دامنی اشک روان آورده‏ام

تا به دشت نینوا بهرت عزاداری کنم

یک نیستان ناله و آه و فغان آورده‏ام

تا نثارت سازم و گردم بلا گردان تو

در کف خود از برایت نقد جان آورده‏ام

تا دل مهرآفرینت را نرنجانم ز درد

گوشه‏ای از درد دل را بر زبان آورده‏ام

 

ساهره غلامی

باز عاشوراییان پیدا شدند

باز هم سوداییان شیدا شدند

وقت آن شد عشق خونین‏تر شود

لاله‏های غصه رنگین‏تر شود

بلبل اینجا ناله‏ها سر می‏کند

لاله اینجا چشم‏هاتر می‏کند

اربعین غصه‏های گل کجاست

اربعین ناله بلبل کجاست

اربعین عشق، عباست چه شد

اربعین، فریاد احساست چه شد

اربعین از نینوای خون بگو

اربعین از اعتلای خون بگو

هان بگو از عشق، از معنای دین

وصف عباس آن مراد مومنین

ما فدای عشق بی‏آلایش‏ات

ما به قربان تمام خواهشت

تو مراد عشق بی پایان شدی

قبله گاه و معبد پاکان شدی

 

جواد محدثی

بسوز ای دل که امروز اربعین است

عزای پور ختم المرسلین است

قیام کربلایش تا قیامت

سراسر درسْ بهر مسلمین است

دلا کوی حسین عرش زمین است

مطاف و کعبه دل‏ها همین است

اگر خیل شهیدان حلقه باشند

حسین بن علی، آن را نگین است

دل ما در پی آن کاروان است

که از کرب و بلا، با غم روان است

چه زنجیری به دست و بازوان است

که گریان دیده روح الامین است

به یاد کربلا دل‏ها غمین است

دلا خون گریه کن چون اربعین است

 

محمدشریف صادقی (وفا)

باز دلم خون شد و چشمم گریست

آنکه درین روز چون من نیست کیست؟

بــاز دگــر بــاره رســیــد اربــعــیــن

جـــوش زنــد خـون حـسـیـن از زمـیــن

غـرق تـلاطـم شـده بـحـر مـحـیــط

یــک سـره درد اسـت بـسـاط بـَسـیـط

شـد چـهـلـم روز عــزای حـسـیــن

جــان جــهــان بـــاد فـــدای حــسـیــن

 

عبدالرحیم سعیدی راد

چند دوبیتی

چهل روزه که دارم چشم گریون

چهل روزه دلم خونه دلم خون

چهل روزه که مثل حال زینب(س)

پریشونم، پریشونم، پریشون

*

الهی چاره دردم ابوالفضل

دوای چهره ی زردم ابوالفضل

چهل روزه ندیدم روی ماهت

چگونه بی تو برگردم ابوالفضل

*

چهل روزه که دریا بیقراره

به همراه دل مو غصه داره

مدینه، کربلا، نه! ماه گردون

چهل روزه به غربت رهسپاره

 

 

حشمت سید موسوی

چل روز شد که چشمم تطهیر گشت با غم با واژه های خونین می خواندم محرم

بر سینه می زند غم در دسته های ماتم می آورد اگر چه دستان خسته ام کم

مرثیه ی غریبی است بر نیزه ذکر قرآن بر گونه های شعرم باران نشسته نم نم

وقتی رقیه گم شد ، در آسمان وحشت بر زخمهای بالش ، دستی نگشت مرحم

پر می زند کبوتر ، بر دستهای بابا در جستجوی باران ،خون شد گلویش ازغم

طوفان نشست اما ، او مانده بود تنها زینب، هماره بشکوه ، اسطوره مجسم

در آن غروب دلگیر ، با هر نگاه سرخش آتش گرفت عالم ، در سوگ ماند آدم

 

علی شجاعی

اربعین

صدا در سینه ها ساکت که اینک یار مى اید

ز راه شام و کوفه عابد بیمار مى آید

غبار راه بس بنشسته بر رخسار چون ماهش

به چشم آیینه ایزدنمایى تار مى آید

الا اى دردمندان مدینه با دو صد حسرت

طبیب دردمندان با دل تبدار مى آید

الا اى بانوان اهل یثرب پیشواز آیید

که زینب بى برادر با دل غمخوار مى آید

بیا ام البنین با دیده گریان تماشا کن

که اردوى حسینى بى سپهسالار مى آید.

 

عبدالرحیم سعیدی راد

اربعین

ابری آمد و ناگهان خون بارید

از چشم و دل فرشتگان خون بارید

ای خون خدا، خون خدا، خون خداوند

بعد از تو چهل شب آسمان خون بارید

 

رضا معتمد

خــون تــو آفـــتـاب شـد از بـام هـا گـذشــت

شـد کـوه ســیـل و بر سر بدنـام ها گـذشـت

نـامــت شـــراب کـوثـر ایـمان و عشـق بـود

صــدها هـزار جـرعـه شـد از جام ها گذشت

آن ظـهـر تـشـنـه فاصـله ی بـا تـو را بـریـد

تـیـغـی که از گـلـوی گــل انــدام ها گـذشـت

رویــایــشـان مـغـازلـه ی بـا لـــب تــو بـود

وقـتـی شـرار تـشــنـگی از کـام ها گـذشـت

هر عـابـری به حضرت چشمت دخیل بسـت

آن روز در پــنــاه تـــو از دام هـا گــذشـت

قـومـی که کـور بـود و چـراغ تـو را نـدیـد

از بـحـر بی کــرانـه ی اکــرام ها گــذشـت

خـورشیـد دل فروز تـو تـنها یک اربـعـین

از ابـــر بـی اصــالــت ابـهـام هـا گــذشــت

بـس قـرن ها که نـام تـو پـیـچیـده در جهان

بس روز ها که قافله از «شام ها» گـذشـت

ایـنـک تویی که آینه ی هر چه عـاشـقـی ...

 

عبدالرحیم سعیدی راد

*اربعین
شبی‌ که‌ نام‌ تو در باور زمین‌ گل‌ کرد
کسی‌ نگفت‌ «چرا زخم‌ ما چنین‌ گل‌ کرد »

دوباره‌ مزرعه‌ کربلا شکوفا شد
دوباره‌ پینة‌ دستان‌ خوشه‌چین‌ گل‌ کرد

ببین‌ چگونه‌ زنی‌ شیون‌ از دلش‌ جوشید !
ببین‌ چگونه‌ ترکهای‌ زخم‌ دین‌ گل‌ کرد !

دوباره‌ می‌رسد امروز مردی‌ از ره‌ شام‌
که‌ سجده‌های‌ وی‌ از سینة‌ زمین‌ گل‌ کرد

بیاد خیمة‌ آتش‌، بیاد روز عطش‌
نگاه‌ شعر من‌ از زخمی‌ آتشین‌ گل‌ کرد

بیاد غیرت‌ مردان‌ روز عاشورا ،
بیاد هیبت‌ مردی‌ که‌ روی‌ زین‌ گل‌ کرد

تمام‌ خاطره‌هایم‌، تمام‌ زخم‌ دلم‌
دوباره‌ تازه‌ شد و روز اربعین‌ گل‌ کرد